![]() |
![]() |
|
| گوش هایت را ببند.با چشم هایت بشنو.چشم ها صادق ترند |
|
وای که چقدر تو رو دوست دارمو میمیرم واسه تو تا همیشه تو قلبمی
میمیرم واسه چشمای قشنگت...بگو بگو بگو دوستم داری..... دیگه نگو نمیای که میمیرم وقتی که نیستی بهونه میگیرم بازی نکن با دلم که میمیره بیا که دلم پیشه قلب تو گیره......
آه....میخواند....گویی من از خودم میخوانم...... میگوید...میگوید...گفت که از نخستین لحظه ی آشنای تو را گفنم که مرا در رویا نیز نخواهی یافت....... راستی .....میدانی تا به حال همزاد به خواب من نیامده...؟؟!! میگوید دیگر نمیتوانم.......ما فقط شبیه هم هستیم..... یاد است گفتمش:من اهل این دیار نیستم........ بعد از لحظه ای سکوت با چشمانی درشت مرا گفت:من نیز... -من اخلاقم این است... -من نیز.... -من نیز... من نیز.... هر چه از خودم میگفتم مطمین بودم که او هم اینگونه است...نیاز به گفتن نبود حال دیگر تمام شد..... چه شب ها که به یادت نخوابیدم.........چه شب ها که به حال اشک هایت اشک نریختم.... ۲هفته شد که رابطه قطع شده.....اه....لعنت به این زندان لعنتی...که گاهی در آن درس هم میخوانند....که ما را دور کرد.....از یکدیگر میگفت....۲هفته بی من ماندی زنده....دیدی آسان است؟؟؟ بقیه اش را هم میتوانی....... میدانم که وقتی این را میخوانی میگویی دیگر مثل خاموش نمینویسی.... حال و هوای خاموشی ندارد نوشته هایت.... میخواهم ترانه را زنده کنم.....میخواهم غرور خاموش را به او برگردانم...... دیگر غم نخواهی دید از من....البته از نوع زمینی.... من تغییر یافتم ..به اندازه ی خاموشی درجه..........
ای ترانه....به فرمان فرمانروای قلبم زنده شو.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:8 توسط خاموش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زبونم خاموشه اما قلمم یه دنیا حرفه
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حکایت و روایت دل نوشت |
|
RSS
|