تبليغاتX
خاموش - من نیز متولد شدم!!!
گوش هایت را ببند.با چشم هایت بشنو.چشم ها صادق ترند
من نیز متولد شدم.......

 

در چنین روزی

هوا گرم نبود

برگ ها زیر پاهایشان خرد میشد

خاطره ای ندارم

فقط می شنوم

از آن روز می گویند

فرشته ها تولد یک فرشته ی دیگر را تبریک میگویند

اما این ترس را دارند که آی تا پایان مسیر فرشته میماند!!!

............................................................

من نیاز به کتاب قانون دارم

باید آنرا بخوانم..آخر من نیز قانونی شدم....سنم را میگویم....

سن عجیبیست

خودم هم نمیدانم....معصومانه باید  با "دکتر جون سلام" بازی کنم....یا باید گرگ نما

شوم و در بازی زندگی دستانم را به خون بره ها آلوده کنم....؟؟!!!

حس عجیبیست....این که بزرگ شدی....مرد شدی......

دیگر در شعر هایم ۱۷ را نمیبینی.......

۱۸ آمد........

من فرزند پاییزم......فرزند پلوتو......

هیچگاه ۲۰ را یادم نمیرود.......آبان......پاییز....۶۹....خاموش....

امیدوارم تاریخ هم یادش نرود........آرزو بر ما عیب نیست.....

امید دارم......امید به آینده.....

من تازه جوانه زده ام.......با تکامل راهی به قدر من و ......است

..... را که میشناسی؟؟؟خودش میداند.......

میدانم که مانند دیگران برگی معمولی هستم.....اما میخواهم برگ پاییزی باشم تا زیر

 پای کودکی که مشغول بازیست صدا کنم تا او خوشحال شود.....مثل کودکی خودم.....

چه کسی را دیده ای که به خود تبریک بگوید میلاد تنش را؟؟؟؟

اما من میگویم....

 

میلادت مبارک......پسر آبانی......!!!!

خاموش

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 21:43  توسط خاموش |