![]() |
![]() |
|
| گوش هایت را ببند.با چشم هایت بشنو.چشم ها صادق ترند |
|
سهم من از با تو بودن شده بود سوختن و ساختن
تو قمار زندگیمون جون و عشقمونو باختن شایدم که با تو بودن واسه من خواب و خیاله نازنین عشقو به مهتاب بده تا که پس بیاره زیر خاکستر چشمام آتیش عشقی نهفته که بادیدن دوبارت باز میشه راز نهفته نمی خوام که عاشقت شم می خوام مجنون تو باشم با دوباره دیدن تو خیره ی روی تو باشم دل من پیش تو مونده جون من مواظبش باش اون مثه بچه می مونه جون من مراقبش باش می دونم اثر نداره حرف من روی دل تو آخرش او سر میزاره به بیابون از غم تو وقتی دیدمت کلمات نیومد روی زبونم موهای سفیدم خبر میده نزدیک خزونم چقده شعر که نگفتم چقده آه نکشیدم می دونم اثر نداشتن ای همه غم که کشیدم دلو برداشتی و رفتی واسه من چیزی نذاشتی ندونستی همه چیزم دل من بود که نذاشتی نه دیگه تورو میبینم نه دیگه دلم سر جاش نازنین هر جا که هستی هر زمان به یاد من باش ............................................................. سلام دوستان ببخشید انقدر دیر آپ کردم.....آخه درس ها خیلی زیاد شده... این یه شعر قدیمی بود که فکر کنم تاریخ مصرفش تموم شده!!!! چون من دارم وارد یه دوره جدید میشم.... دعا کنید که اون اتفاق بیافته.... منتظرم......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:43 توسط خاموش |
|
|
و من.....
و دیگر تو....نیستی..... از یادم.....محو..... چهره ات از یادم.....رفت من رفتم....از ذهنت...... چه چیز جای مرا........گرفت...... باز هم .....دستانم.......سرما..... من دیگر....زندگی بیهوده....... زندگی کمرنگ است......زندگی بیهوده..... همزاد....مرا...... تو فراموش کردی..... من دگر....تنهایم...... در گذشته....در دور.....زندگی لذت داشت..... حال اما...من هم.....شده ام یک درخت..... قافیه....چند وقتیست.... که به من وحی نشد........ حال همزاد بگو.....به منه خسته بگو...... که چه راهی در پیش.....؟؟؟ که چه حرفی بر لب.......؟؟؟؟ هق هق ام رادیدی؟؟؟؟مکث هایم را؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:25 توسط خاموش |
|
|
-به من گوش میدی؟! دارم با تو حرف میزنما....!!
-ها...آره..آره...بگو....آخه این آهنگش خیلی قشنگه....دوباره حرفتو بگو....!! -دهنم کف کرد......میگم زندگی جذابیت خودشو از دست داده....... -آره.....خیلی بده...... دینگ دینگ.....دینگ دی.......... الو...!!سلام عزیزم...خوبی؟؟!!دلم واست تنگ شده بود....گوشی گوشی.....آخ ببخشید نتونستم حرفاتو کامل گوش بدم.....عشقم زنگ زده.......خوب چطوری گلم..... ........................................................ یه بارم من لب باز کردم اینم اینجوری..... بازم خاموشی......بازم سکوت.....بازم خیره شدن...... روم نمیشه صدا بزنم خدا........ وگرنه میگفتم: خدا یه چند وقتی فرصت داری به حرفام گوش بدی؟؟؟!۱۷ سال چطوره؟؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 18:49 توسط خاموش |
|
|
میدونی شکستن یعنی چی...........؟؟
وقت داشتی یه نگاه به چشمام بنداز........... .................................................................................... every thing in life is like a silly joke..... همه چی تو زندگی مثل یه شوخی احمقانه ست ......... ـ هی تو......!!!!!تا کی میخوای احمق بمونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ـ شاید امشب برم سمت عقل محض............ ................................................................................... حرفام تموم نشده.......پس چرا خط کشیدی....؟؟؟؟؟!!!!! شما...؟؟؟؟!!!! بچه ها این آقا با کی هماهنگ کرده............ کات........ برو............ باید سوار قطار دانایی بشی....آقای فیلسوف.......!!!!!!!! واسید اینم بیاد...... من..؟؟؟؟یعنی بلیط منم ok شد؟ مگه همینو نمیخواستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا......اما...........هنوز بهم نگفته نه............... مگه هنوز شک داری؟؟؟ نه....خوب....باشه بریم.........آقا ساک منم بزار اون تو......سبکه....... فقط توش یه روح زخمی دارم.............عوارضی بهم گیر ندن؟؟؟ نه.........با زخمیا کاری ندارن...... فقط بهش بگین...........من...........من اونو..........هیچی...... من رفتم........................ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:51 توسط خاموش |
|
|
گفتم میخوام ازتو بنویسم.......!
اما نمیدونم چی بنویسم......... آخه هرچی بنویسم........ تعریف از خود میشه..............!
همزاد...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:52 توسط خاموش |
|
|
زیر نور ماه آبی پر پروانه چه زیباست
دویدن به روی ابرابا پای برهنه زیباست قاصدک!بگو به اونی که دلش مثل یه دریاست چشم تر حرف نگفته درد عاشقانه زیباست دست من از دل دریا مثل صبرم خیلی کوتاست واسه عاشق دیوونه کار احمقانه زیباست زبونم خاموشه اما قلمم یه دنیا حرفه ابر و ماه و شب و غصه...گریه ی شبانه زیباست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:22 توسط خاموش |
|
|
و خدایی که مرا میبیند...
با صدایی که فقط من بتوانم شنید... به خودش میخواند مرا.........او میخواند مرا........ و کجا باور داشت عدو.... که خدا میخواند مرا.. نشود باور کرد........این منم؟این خودمم؟ این بار.......از خدا گرفتم......... شادی را میگویم......... چون که روحم به مثال قاصدک در پرواز........سبک اینجا پایان نیست........ تازه این آغاز است.............. چون من حس کردم..... که خدا این نزدیکی ست.............!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:18 توسط خاموش |
|
|
او..من و تو
سه ضلع یک مثلث بودیم من و تو در اطراف و او بود خموشی در بین .......................................................... روزها را دیدم که چگونه به سه ضلع یک مثلث........خیره شب ها میسوختند شعله ی دست من و او رخ ماه فلک میسوزاند ........................................................ این مثلث یک اشکالی داشت که یکی از راسش.....راس نبود دو خط از هم به جدایی سپید و مشکی آن دو خط ما بودیم....من و تو ..................................................... شاپرک از همه راضی تر بود که به گل بوسه ی جانانه سپرد وهمین حالا.......اینجا.....ضلع دوم پر زد دیگر من و او زاویه ایم......... به بزرگی خاموشی درجه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:49 توسط خاموش |
|
|
تو نمیخواهی خسته شوی؟!
عقل میگوید به دل.... بامداد است!بخواب.... چند وقتی شده کار تو فقط....کنج عزلت بنشینی....از غم خود بنویسی..... ناگهان دل به حرارت...به کنایه رو به عقل می گوید...... که مثال آب شوریست نوشتن هرچه از آن می نوشی تشنه تر میکندت.... تو چه میدانی من....چه صفایی می کنم از دست به قلم بودن و زیر نور رخ مه بودن..... از عوض کردن وزن....... اما.... میدانی.... جای چیزی خالیست.....قافیه...آه کجایی؟؟ دل دیگر به دلم می گوید.... نگران آن نباش...آن خودش می آید... آن همان قافیه است.... تازه این شعر تو است این خمیر سخن است هر چه میخواهی بساز این سخن مال تو است ودل آرام گرفت.....آن خودش می آید.... ............................................. هااای........ این بار...دگر.....عقل با نرمی و لطف سخن از خواسته ی دل نزند.... او عمل میکند خواسته های خود را... هر چه باشد او عقل است.....حکم میراند. میروم میخوابم.......عقل میگوید به دل..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 13:47 توسط خاموش |
|
|
ای خدا.....ای خدای شادی ها....
من شادی ندارم.... میدانم این نعمت را به من داده ای.....و به دیگران نیز اما من آنرا به تاراج گذاشتم هر کسی آمد و تکه ای از شادیم را برد دوباره میخواهم....شادیم تمام شده فاصله ام با مرگ کم است با نا امیدی اما قناری میگوید....در قفس....امید با پرهای من آمیخته است.... و امید یعنی زندگی نمیدانم زمانی که باقی شوم در بهشت آرامش گیرم یا در جهنم سوزم... نمیدانم که تو میدانی یا نه اما فرصت کم است نمیدانم....اما روزنه ی امید کمی باز است.... امید به خدا و خودم...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 7:51 توسط خاموش |
|
|
برکه از آب زلالش می پاشه به روی گلدون
یا که بارون با ترنم می یادش از توی ناودون فکر دیدن دوبارت می پاشه بذر تبسم اما نه اینا یه رویاس واسه دل که هس تو زندون شعر من بوی تو داره هوس روی تو داره نگو نه نگو نمیشه نذار چشمامو تو گریون
خوشحال میشم دل نوشتمو نقد کنید البته از نوع سازنده! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:26 توسط خاموش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زبونم خاموشه اما قلمم یه دنیا حرفه
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حکایت و روایت دل نوشت |
|
RSS
|