![]() |
![]() |
|
| گوش هایت را ببند.با چشم هایت بشنو.چشم ها صادق ترند |
|
و خدایی که مرا میبیند...
با صدایی که فقط من بتوانم شنید... به خودش میخواند مرا.........او میخواند مرا........ و کجا باور داشت عدو.... که خدا میخواند مرا.. نشود باور کرد........این منم؟این خودمم؟ این بار.......از خدا گرفتم......... شادی را میگویم......... چون که روحم به مثال قاصدک در پرواز........سبک اینجا پایان نیست........ تازه این آغاز است.............. چون من حس کردم..... که خدا این نزدیکی ست.............!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:18 توسط خاموش |
|
|
او..من و تو
سه ضلع یک مثلث بودیم من و تو در اطراف و او بود خموشی در بین .......................................................... روزها را دیدم که چگونه به سه ضلع یک مثلث........خیره شب ها میسوختند شعله ی دست من و او رخ ماه فلک میسوزاند ........................................................ این مثلث یک اشکالی داشت که یکی از راسش.....راس نبود دو خط از هم به جدایی سپید و مشکی آن دو خط ما بودیم....من و تو ..................................................... شاپرک از همه راضی تر بود که به گل بوسه ی جانانه سپرد وهمین حالا.......اینجا.....ضلع دوم پر زد دیگر من و او زاویه ایم......... به بزرگی خاموشی درجه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:49 توسط خاموش |
|
|
و سیبی از درخت چیده شد.....
و مخلوقی آواره... آدم و حوا خود را سرزنش کردند.... و ما نیز آدم و حوا را.... و آیندگان نیز ما را.... آه!!گاهی دلم برای آدم و حوا میسوزد.... هر چند راه برای سعادت دور و جاده سخت شد... هر چه باشد او آدم بود..... و ما نیز... مگر نمیدانی آدم جاییز الخطاست؟؟؟ روا نیست.... روا نیست آن ها را سرزنش کنیم....... و آیندگان ما رانیز و آدم وحوا را.... آخر او آدمبود... ای آدم!پدرم! من تو را سرزنش نمیکنم.... چون میدانم.... وبا تمام وجود حس کرده ام شیطان چگونه است!! نفرین آدم بر تو شیطان....!!!! دوستت دارم پدر!!! دوستت دارم آدم!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:47 توسط خاموش |
|
|
تو نمیخواهی خسته شوی؟!
عقل میگوید به دل.... بامداد است!بخواب.... چند وقتی شده کار تو فقط....کنج عزلت بنشینی....از غم خود بنویسی..... ناگهان دل به حرارت...به کنایه رو به عقل می گوید...... که مثال آب شوریست نوشتن هرچه از آن می نوشی تشنه تر میکندت.... تو چه میدانی من....چه صفایی می کنم از دست به قلم بودن و زیر نور رخ مه بودن..... از عوض کردن وزن....... اما.... میدانی.... جای چیزی خالیست.....قافیه...آه کجایی؟؟ دل دیگر به دلم می گوید.... نگران آن نباش...آن خودش می آید... آن همان قافیه است.... تازه این شعر تو است این خمیر سخن است هر چه میخواهی بساز این سخن مال تو است ودل آرام گرفت.....آن خودش می آید.... ............................................. هااای........ این بار...دگر.....عقل با نرمی و لطف سخن از خواسته ی دل نزند.... او عمل میکند خواسته های خود را... هر چه باشد او عقل است.....حکم میراند. میروم میخوابم.......عقل میگوید به دل..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 13:47 توسط خاموش |
|
|
ای خدا.....ای خدای شادی ها....
من شادی ندارم.... میدانم این نعمت را به من داده ای.....و به دیگران نیز اما من آنرا به تاراج گذاشتم هر کسی آمد و تکه ای از شادیم را برد دوباره میخواهم....شادیم تمام شده فاصله ام با مرگ کم است با نا امیدی اما قناری میگوید....در قفس....امید با پرهای من آمیخته است.... و امید یعنی زندگی نمیدانم زمانی که باقی شوم در بهشت آرامش گیرم یا در جهنم سوزم... نمیدانم که تو میدانی یا نه اما فرصت کم است نمیدانم....اما روزنه ی امید کمی باز است.... امید به خدا و خودم...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 7:51 توسط خاموش |
|
|
سلام به همه ی آقایون و خانوما
مثل اینکه سوء تفاهمی پیش اومده بعضیا فکر کردن که من از جمعیت نسوان میباشم....اما اینگونه نیست.. بنده یک عدد پسر می باشم....و حدود ۱۷ سال سن نیز دارا میباشم!!!!!!! خاموش هم اسم مستعارمه...... حالا اگه خیلی واجبه که اسممو بدونین نظر بزارین تا بگم.... پس خانوم شقایق و آقا صدرا من پسر هستم..... منتظر باشین واستون مطلب های توپ دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:23 توسط خاموش |
|
|
مجنون خواست که پیش لیلی نامه نویسد.قلم در دسن گرفت و این را گفت:
خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.پس نامه پیش کی نویسم؟چون تو در این حوالی می گردی! پس قلم بشکست و کاغذ بدرید.
چقدرعاشق های این زمونه شبیه مجنون نیستن... بیاین به جای اینکه عاشق دل خسته باشیم فقط یه کم مجنون باشیم .....فقط یه کم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 2:18 توسط خاموش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زبونم خاموشه اما قلمم یه دنیا حرفه
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حکایت و روایت دل نوشت |
|
RSS
|