تبليغاتX
خاموش
گوش هایت را ببند.با چشم هایت بشنو.چشم ها صادق ترند
     روزی عاشقی در خانه ی معشوق خود را زد.

معشوق پرسید: کیست؟        عاشق گفت: منم.

معشوق گفت: برو که هنوز عاشق من نیستی و در عشق به راستی نرسیده ای و هنوز خامی.وقتی بیا که پخته شوی!

عاشق رفت و سال دیگر آمد و در خانه ی معشوق را کوبید.

معشوق به پشت در آمد و پرسید: کیستی؟

 

 گفت:تویی!

معشوق گفت:حالا بیا که در عشق راست گفتاری!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:39  توسط خاموش | 

الهی

 

آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان

                     بیامرز رایگان که تو خدای نه بازرگان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:20  توسط خاموش | 
یه زن و مردی یه روزی می خواستن برن به یه دهی.سر راهشون یه نهر آب بود.

آب نهر زیاد بود و نمی تونستن راحت رد بشن.

زنه به شوهرش گفت: منو کول کن تا از آب رد بشیم.

مرد که خیلی راحت طلب بود بهونه آورد و زیر بار نرفت!

زنه گفت: آخه تو مردی و باید این کارو قبول کنی.

اما مرد بازهم طفره رفت.تا این که بالاخره زنه مرد رو کول کرد!

اما وسط راه خسته شد وگفت: تو چقدر سنگینی!؟!؟!

مرده گفت: مثل اینکه ماشالله من مردم!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بله اصلا چه دلیلی داره مرد کارهای سخت سخت انجام بده!پس جمعیت نسوان اینجا چیکارست؟

اما  از شوخی بگذریم اسم اونم میشه گذاشت مرد؟!؟!

به نظرم مرد خوب اونیه که کارایه سخت رو خودش به عهده بگهره!

وهمیشه به دورو بریاش مثل رفیق مادر یا حتی همسر وخلاصه هر کی که محتاج کمکمه کمک کنه

نظر شما چیه؟موافقید یا مخالف؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 6:28  توسط خاموش | 
برکه از آب زلالش می پاشه به روی گلدون

یا که بارون با ترنم می یادش از توی ناودون

فکر دیدن دوبارت می پاشه بذر تبسم

اما نه اینا یه رویاس واسه دل که هس تو زندون

شعر من بوی تو داره هوس روی تو داره

نگو نه نگو نمیشه نذار چشمامو تو گریون

 

خوشحال میشم دل نوشتمو نقد کنید البته از نوع سازنده!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:26  توسط خاموش | 

بسم الله الرحمن الرحیم

  به نام کسی که سلام نام اوست

به همه ی کسانی که منو میشناسن یا نمیشناسن سلام عرض میکنم.

من خاموش هستم.متولد ۶۹.اهل تهرانم.طبع شعرم بد

 نیست.گاه گاهی مینویسم از سر ذوق.

خب فکر کنم کمی منو شناختین.البته چیزهایی هم هست که نمیدونین...

واسه پست اول کافیه...

منتظر باشید که با دست پر میام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 14:56  توسط خاموش |